تبليغاتX
ستاره ی صبح
داستان و شعر
 ایرانی

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .


آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .


آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .


آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند .


آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .


آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .


آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .


آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند .


آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .


آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .


آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني.


آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .


آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .


آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند .


آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند .


آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .


آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتادند .


آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهي كه كورش کبير بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است .


آيا ميدانيد : كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خ*** امروزي نام دارد .


آيا ميدانيد : كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از 1000 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري كرد .


آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .


آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت ، ساخته شد .


آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد .


آيا ميدانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و اينکه فرعون مصر به جاي عذر خواهي از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . او به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود .


آيا ميدانيد : داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهي برگزيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره ) را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد .


آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بدانند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگزين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت .. ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . )


آيا ميدانيد : داريوش در پايئز و زمستان 518 - 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد .


آيا ميدانيد : داريوش بعد از تصرف بابل 25 هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بودند آزاد كرد ..


آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراه بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت .
آيا ميدانيد : اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس 3 سال طول كشيد و کل ساخت کاخ ?? سال به طول انجاميد ...


آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - كره - عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند .


آيا ميدانيد : داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق نيز همراه بوده است ...


آيا ميدانيد : تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي "دني تون" بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است .


آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گزاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند .


آيا ميدانيد : داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاك -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .
آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد .


آيا ميدانيد : داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از امپراطوري ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد .


آيا ميدانيد : فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد .


آيا ميدانيد : در طول سلطنت داريوش كبير 242 حكمران بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با 242 مورد شورش مقابله كرد و همه را بر جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت .
***
داريوش در سال 521 قبل از ميلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم .


آیا میدانید : اولین کسانی که ترانزیستور را اختراع نمودند ایرانیان بودند .


آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گزاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند .
این فقط گوشه ای از تاریخ عظیم ماست.***


و حال..

آیا میدانید : آخرین مردمانی که از Dial up و ADSL استفاده می کنند ایرانیان هستند!


آیا میدانید : قدیمی ترین نسل تلفن همراه به ایرانیان تعلق دارد



منبع: http://forum.persiandown.com/thread51421.html!

|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در شنبه نوزدهم بهمن 1387  |
 پرتگاه

باد از سمت دریا دیگر حالت نسیم را نداشت و دست خشن باد به موهایش چنگ می زد. بر بالای پرتگاهی زیبا که یادگار سال ها خون دل خوردن زمین از زخم زبان دریا بود ایستاد و به افق های دور و به خودکشی خورشید در دریا نگاه کرد. چه شباهت مشکوکی بین او و خورشید بود!

 به این فکر می کرد اگر از این ارتفاع خود را به زیر اندازد چه خواهد شد!؟ تکه های سرش بر روی صخره ها خواهد ماند و کمرش از شدت بوسه ی صخره ای سخت، خواهد شکست یا شاید خرچنگ های قرمز بر مغزش پای کوبی خواهند کرد! آرام به پایین نگاه کرد. سرش گیج رفت و با ترسی خاموش به عقب برگشت.

نگاهش به کبودی مبهمی افتاد که کم کم و آرام آرام خود را بر جسد خورشید مستولی می کرد و جشن و پایکوبی خود را بر روی جسد غرق به خون آن بر پا می کرد.

12:11 ظهر

11/06/1387

 

|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در دوشنبه یازدهم شهریور 1387  |
 پرچین ماه
 در پشت پرچین امواج نقره ای

سوار موج خروشان

و آن ستاره های سپید

خلاف باد و خاک

و هم ره آن شوق دائمی

                        شدم هم آغوش آن دٌر ایزدی...
1386/12/3


|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  |
 سفر...
سفر...

تقدیم به او که مرا با خود برد به سفر، به سفری در اوج بلند چشمهایش...

سفری خواهم کرد به آن زلف سیاه

                                        در باد؛
چتر سیاه آن نرگس مرا خواهد خواند

                                        در ژرفای آبی دریا؛

و خواهم شنید، صدای نفس هایش

                                       در شرجی عطشناک خویش؛

و من سفری خواهم کرد به بیکرانه های دور

به سیاهی چشم هایش؛

                                       در انتهای شبی تاریک.

15-Mar-08

22:57




|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 به من بگو ...

به من بگو

مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند. پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند . سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره

 
 
آن میلمن
|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 آینه

مي بينمش و نگاهم به نگاهش گره مي خورد. به من نگاه مي کند ولي نمي دانم در عمق نگاهش من چه جايگاهي دارم اصلا وجود دارم ...؟! نمي دانم!

از پشت آن لايه ي شفاف حايل خواندن افکارش سخت است نشسته به من زل زده و با ولع خاصي به سيگارش که به فيلتر رسيده پک مي زند و حاصل سوختن شش هايش را به شکل دودي اغوا کننده به بيرون قي مي کند. شايد به دختري فکر مي کند که از کنارش گذشت و او در اوج نياز به او سرش را برگرداند و راهش را گرفت و رفت! يا به مادرش که دايم از او انتظار کمک دارد و او را پشت و پناه خودش مي داند! يا ترسي که هيچ گاه به او اين فرصت را نداد که مي تواند زندگي تشکيل دهد عاشق شود و مثل بقيه ديوانه ها زندگي کند!  شايد هم به صاحبخانه اش فکر مي کند که هرگاه او را مي بيند با نگاهش به او مي فهماند که از صدقه ي سر اوست که مي تواند چند روزي زير سقف خانه اي زندگي کند و اگر او نبود بايد شب را در پارک مي گذراند! شايد به نوشته هاي کتاب هايي که خوانده بود فکر مي کرد، يادداشت هاي يک ديوانه، مسخ، محاکمه يا آخرين دست نوشته هاي جلال يا شايد هم مقاله اي ديگر در روزنامه اي چپي و يا هزاران اراجيف نوشته شده ي ديگر يا شنيدن خبري از اختلاصي ديگر و يا ترانزيت دختران ايراني به دبي ... !! به او مي رسانم که بابا اين ها همه نوشته است و دروغ است و يا به تو چه که کي کجا مي برند و کي چه کرده است. ولي قدرت افکار سنگ شده اش بيشتر است از دروغ هايي است که من تحت نام دلداري به خوردش مي دادم.

از نگاهش مي خوانم و بر خود مي لرزم... نکند بخواهد ...  نه نه اين کار را نکن ...

 

صداي آژير پليس... نوار زرد رنگ ورود ممنوع... نقشي بر زمين... و آينه ي شکسته اي که صداي نه نه ... هنوز هم در آن به گوش مي رسد.

 

9/6/85

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در پنجشنبه نهم شهریور 1385  |
 سفر
من به دنبال شجر واره ي خود

به حزين گاهه ي ايمن رفتم

شعله بر ساقه كه افتاد

                                  من از خانه شدم

نور كه بر كوه فتاد

                                   همره خاك شدم

...

|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در دوشنبه نهم مرداد 1385  |
 مرگ (هدایت)

 

نوشته صادق هدايت:

 

چه لغت بيمناک و شوراگزي است! از شنيدن آن احساسات جانگدازي به انسان دست مي‌دهد خنده را از لب مي‌زدايد شادماني را از دل مي‌برد تيرگي و افسردگي آورده هزار گونه انديشه هاي پريشان از جلو چشم مي گذراند.

زندگاني از مرگ جدايي ناپذير است. تا زندگاني نباشد مرگ نخواهد بود و همچنيين تا مرگ نباشد زندگاني وجود خارجي نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترين ذره روي زمين دير يا زود مي‌ميرند: سنگ‌ها گياه‌ها جانوران هر کدام پي در پي به دنيا آمده و به سراي نيستي رهسپار مي‌شده و در گوشه فراموشي مشتي گرد و غبار مي‌گردند. زمين لااباليانه گردش خود را در سپهر بي‌پايان دنبال مي‌کند طبيعت روي بازمانده آنها دوباره زندگاني را از سر مي‌گيرد: خورشيد پرتو افشاني مي‌کند نسيم مي‌وزد گلها هوا را خوشبو مي‌گردانند پرندگان نغمه سرايي مي‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش مي‌آيند.

آسمان لبخند مي‌زند زمين مي‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگاني را درو مي‌کنند... .

مرگ همه هستي را به يک چشم نگريسته و سرنوشت آنها را يکسان مي‌کند: نه توانگر مي‌شناسد نه گدا  نه پستي نه بلندي و در مغاک تيره آدميزاد گياه و جانور را در پهلوي يکديگر مي‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخيمان از بيداد‌ گري خود دست مي‌کشند  بي‌گناهان شکنجه نمي‌شوند نه ستمگر است نه ستمديده بزرگ و کوچک در خواب شيريني غنوده‌اند. چه خواب آرام و گواراي که روي بامداد را نمي‌بينند داد و فرياد و آشوب و غوغاي زندگاني را نمي‌شنوند. بهترين پناهي است براي دردها غم‌ها رنج ها و بيدادگري هاي زندگاني آتش شرربار هوي و هوس خاموش مي‌شود همه اين جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگي ها کشمکش‌ها و خودستاني هاي آدميزاد در سينه خاک تاريک و سرما و تنگناي گور فروکش کرده آرام مي‌گيرد.

اگر مرگ نبود همه آرزويش را مي‌کردند فرياد هاي ناامدي به آسمان بلند مي‌شد به طبيعت نفرين مي‌فرستادند. اگر زندگاني سپري نمي‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.

هنگامي که آزمايش سخت و دشوار زندگاني چراغ هاي فريبنده جواني را خاموش کرده سرچشمه مهرباني خشک شده سردي تاريکي و زشتي گريبانگير مي‌گردد اوست که چاره مي‌بخشد اوست که اندام خميده سيماي پرچين تن رنجور را در خوابگاه آسايش مي‌نهد.

اي مرگ! تو از غم و اندوه زندگاني کاسته آن را از دوش بر‌مي‌داري. سيه روز تيره بخت سرگردان را سر و سامان  مي‌دهي تو نوشداروي ماتمزدگي و نااميدي مي‌باشي ديده سرشک بار را خشک مي‌گرداني تو مانند مادر مهرباني هستي که بچه خود را پس از يک روز توفاني در آغوش کشيده نوازش مي‌کند و مي‌خواباند تو زندگاني تلخ زندگاني درنده نيستي که آدميان را به سوي گمراهي کشانيده  در گرداب سهمناک پرتاب مي‌کند تو هستي که به دون پروري فرومايگي خودپسندي چشم‌‌تنگي و آز آدميزاد خنديده پرده به روي کارهاي ناشايسته او مي‌گستراني.

کيست که شراب شرنگ آگين تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گريزان است فرشته تابناک را اهريمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بيم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان مي‌زند؟ تو پرتو درخشاني اما تاريکيت مي‌پندارند تو سروش فرخنده شادماني هستي اما در آستانه تو شيون مي‌کشند تو فرستاده سوگواري نيستي تو درمان دل‌هاي پژمرده مي‌باشي تو دريچه اميد به روي نا اميدان باز مي‌کني تو از کاروان خسته و درمانده زندگاني ميهمان نوازي کرده آنها را از رنج راه و خستگي مي‌رهاني تو سزاوار ستايش هستي تو زندگاني جاويدان داري... 

 

|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385  |
 ...

...

كوزه ام پر از تنهايي

               پياله ام مملو از ترس

     مزه ام خاموشي است

     و مستي ام خفتن در ظلمت

                                          ...

 

27/01/1383

|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385  |
 مرگ

مي رسد مردي گريزان

 

بر كوچه اي بنبست ترسان و لرزان

 

نفس هايش شده معكوس؛

 

رنگي ندارد بر روي؛

 

پاي در زنجير بستر سخت بسته؛

 

راهي ندارد

 

يك به يك درهاي اميد مي شود بسته.

 

بيچاره مرد خسته

 

زنجه ها بر او بخوانده:

 

«راهي نيست؟»

 

«راهي نيست؟!»

 

افريته اي پير بر سكوي خاني بست بنشسته

 

نعره مي زد با خنده:

 

«بايد رفت»

 

«بايد رفت».

26/9/79

|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385  |
 نقدی بر داستان داش آکل

نقدی بر داستان

داش آکل

 

 

صادق هدايت (1281-1330) 

 

اين داستان يكي از ده داستان كوتاه كتاب « سه قطره خون » است كه صادق هدايت آن ها را در سال 1311 هجري شمسي در تهران منتشر كرده است. كتاب در سال هايي چاپ شده است كه اوج قدرت نمايي رضا شاه بوده است و مي توان در آن رويكرد ها، انديشه ها و جهت گيري هاي فرهنگي نوانديشان آن زمان را مشاهده كرد.

هدايت در اين كتاب نيز مانند اكثر آثارش تا حدودي سبك هاي رومانتيسم و ناتوراليسم را در هم مي آميزد و اثري زيبا را خلق مي كند كه از جهت هاي اجتماعي، فرهنگي و تا حدودي سياسي قابل بررسي مي باشد.    نويسنده ي ناتوراليسم در پي نمايش دادن همه چيز است و اين همه، شامل زيبايي ها و زشتي ها مي شود. اين نويسنده ها كه مي توان هدايت را پيرو مكتب آن ها دانست تمامي واقعيت هاي جامعه را به تصوير مي كشند، حال اين تصويرگري از نظر جامعه خوب باشد يا بد مهم نيست، مهم بيان كل يك رخداد است و متأسفانه، با توجه به اينكه درصد بالايي از واقعيت هاي موجود در هر جامعه را پلشتي ها و زشتي ها در بر مي گيرند، لذا نتيجه اين       مي شود كه نويسندگان اين مكتب داراي بياني منفي مي باشند. 

حال به كتاب داش آكل مي پردازيم، در اين كتاب نويسنده بر آن است كه ابتدا تقابل بين روحيه ي پهلواني و خيانت كاري، رسم و آيين و عاشق و معشوقي را بيان كند. او داستانش را باز هم با شكست هاي بي سر انجام به پايان مي رساند، كه در ادامه به آن ها مي پردازيم.

صادق هدايت با رو در رو قرار دادن داش آكل و كاكا رستم كه از قبل دشمني ديرينه دارند، داستان را شروع مي كند و با تحقير كاكا رستم توسط داش آكل تخم كينه و عداوت و به بياني، كليد شروع و پايان داستان را همزمان به حركت وا مي دارد. داستان داش آكل از قهوه خانه اي در شيراز شروع       مي شود كه در آنجا دو پهلوان رو در روي هم هستند و داش آكل به عنوان پهلوان غالب، قوي تر و داراي افكار جوانمردي و پايبند به آيين هاي مردانگي بر قهوه خانه و در كل افكار مردم غلبه دارد؛ هدايت چهره ي ظاهري او را اين گونه ترسيم مي كند:

«داش آكل مردي سي و پنج ساله، تنومند ولي بد سيما» و ادامه مي دهد:« داش آكل قيافه اي نجيب و گيرنده اي داشت، چشم هاي ميشي، ابروهاي سياه و پر پشت، گونه هاي فراخ و بيني باريك با ريش و سبيل سياه ولي زخم ها كار او را خراب كرده بود روي گونه ها و پيشاني او جاي زخم قداره بود كه بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لاي شيارهاي صورتش برق مي زد [1]»

مشاهده مي كنيد هدايت در تصوير گري چقدر توانا و قدرتمند عمل مي كند. و زشتي هاي صورت كسي كه اهل قمه كشي و قداره بندي بوده به تصوير كشيده و چنان با هنرمندي اين توصيف ها را به كار برده كه انسان ناخودآگاه دست به صورت خود مي برد تا جاي زخم را لمس كند!

نويسنده قدرت نويسندگي خود را در جاي جاي اين داستان به منصه ي ظهور مي رساند. وي آن چنان زيبا اين داستان را به تصوير كشيده و تصويرگري كرده است كه خواننده خود را در قالب شخصيت هاي داستان مي بيند و احساس مي كند در مكان و زمان داستان است. هدايت آن چنان خوب از كلمات بهره گرفته است كه فرد مي تواند لكنت زبان كاكا رستم را بشنود و احساس كند. حتي مي شود گفت خواننده در لحظه ي سخن گفتن كاكا رستم خود، كاكا رستم مي شود:

« اَر واي شك كمشان، آن هايي كه ق ق قپي پا ميشند، اگ لو لوطي هستند اِ اِ اِمشب ميآيند، دست و پَه پَه پَنْجَه نرم ميك كنند![2] »

«خِ خِ خيلي وقته ديگ ديگه اي اين طرفها په په پيدات نيست! اِ اِ اِمشب خاخاخانه ي حاجي عَ عَ عقدكنان است،مگ توتو را راه نه نه [3] »

توانايي نويسنده را در اين قسمت ها مشاهده مي كنيم، كه چه زيبا از عهده برآمده و موفق عمل كرده تا خواننده را هر چه بيشتر درون داستان غرق كند.

در ادامه ي داستان، يكي از معتمدان بازار، حاجي صمد، مي ميرد و وصيت مي كند كه داش آكل وصي و وكيل اموال و خانواده اش باشد. شايد در انتخاب داش آكل توسط حاجي صمد يك تفكر حافظ گونه باشد. مي شود داش آكل را رندي از رندان ديوان حافظ ديد كه از زهاد و صوفيان و روحانيون ظاهرپرست بهتر است. هدايت چند بار با اشاره و كنايه به زاهدان و روحاني نماهاي لا قيد فرصت طلب اشاره مي كند و همچون حافظ آن ها را به باد انتقادي، طنز آميز و ظريف مي گيرد و آن ها را به ريزه خواري متهم مي كند. زاهداني كه از اعتماد مردم به دين سوء استفاده مي كنند و اموال يتيمان و صغيران و بيوه زنان را به يغما مي برند:

«واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي كنند  

چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند[4]»

 

«ولي همه داش ها و لاتها كه با او همچشمي داشتند به تحريك آخوندها كه دستشان از مال حاجي كوتاه شده بود، دو به دستشان افتاده بود براي داش آكل لغز مي خواندند[5]»

و بدين ترتيب داش آكل وكيل خانواده حاجي مي شود در همان روز اول كه براي مشخص شدن وصيت حاجي صمد به خانه ي او مي رود براي لحظه اي چشمش به چهره ي بر افروخته ي دختري با چشمان گيرا و سياه مي افتد و دل داش آكل گرفتار مي شود. در اينجا هدايت عشق را نيز وارد داستان مي كند تا آيتم ها و شخصيت هاي داستاني را يك به يك به ترتيب كامل كند. مكتب رمانتيسم[6] نيز از اينجا وارد داستان مي شود. اين معشوق سياه چشم كسي نيست جز مرجان، دختر حاجي صمد.

داش آكل از روز بعد مشغول رسيدگي به كارهاي حاجي مي شود و تمام زندگي خانواده ي وي را سر و سامان مي دهد و تمام اموال و موجودي هاي حاجي را ضبط و و در دفتري ثبت مي كند. طلب هاي حاجي را وصول و بدهكاري هايش را پرداخت مي كند. براي بچه ها معلم سرخانه مي گيرد و دارايي او را در جريان مي اندازد و از صبح تا شب كارش مي شود سركشي به اموال و معلاقه هاي حاجي صمد.

از اين به بعد داش آكل از شبگردي و قرق كردن چهارسو كناره مي گيرد. او تمام اين كارها را فقط به اميد چشمان سياه چشمي مي كند (البته بدون بيان مستقيم آن) و در اين راه به حرف و حديث مردم خرده گير و حراف اهميتي نمي دهد:

«شب از زور پريشاني عرق مي نوشيد و براي سرگرمي خودش طوطي خريده بود. جلو قفس مي نشست و با طوطي درد دل مي كرد. [7]»

با اين كه تا به حال عشق در زندگي او رخنه نكرده بود، ولي گيرايي چشمان سياه چشمي، او را از زندگي عادي خارج مي كند. صادق هدايت در بيان اولين جرقه هاي عشق از نمادهاي زيبايي در مشرق زمين استفاده مي كند مثل توجه به زلفان سياه، لب هاي آتشين، چهره اي برافروخته، چشمان سياه و داشتن شرم و حيا و

داش آكل از طرفي عاشق دل سوخته اي است كه زندگي برايش بدون معشوق امكان ندارد و از يك طرف نيز در تقابل بين عقل و دل مي خواهد كه آزاد باشد و پايبند زن و بچه نباشد و از طرف ديگر پيش خود فكر مي كند كه اگر دختري را كه به او سپرده اند به زني بگيرد، نمك به حرامي كرده است و اين درگيري ها بين عشق و عقل و مرسوم است كه هدايت با زيبايي آن ها را با هم درگير مي كند و تصميم گيري را بر عهده ي فكر و انديشه و سليقه ي خواننده وا مي گذارد كه كدام طرف از اين وزنه ها سنگين تر است و كفه هاي ترازو به كدام طرف مي چربند.

هفت سال بر اين منوال مي گذرد و داش آكل از پرستاري و جانفشاني درباره ي زن و بچه هاي حاجي ذره اي فرو گذاري نمي كند تا اين كه تمامي بچه ها از آب و گل در مي آيند. ولي آن چه نبايد بشود، مي شود و براي مرجان شوهر پيدا مي شود؛ آن هم شوهري پيرتر و زشت تر از داش آكل. باز هم در داستان شاهد غم نامه اي ديگر هستيم آن جا كه داش آكل با روحيه اي بزرگ منشانه پا روي دل خويش مي گذارد و خم به ابرو نمي آورد و با خونسردي مشغول تهيه جهاز مي شود و براي مرجان عقد كناني تمام و كمال راه مي اندازد و در همان مجلس در حضور مردم و امام جمعه با خانواده حاجي تصويه حساب مي كند و ليست دارايي حاجي را كه در سه دفتر بزرگ ثبت شده است، تحويل مي دهد و مي گويد:

« تا به امروز هم هر چه خرج شده با مخارج امشب همه را از جيب خودم داده ام حالا ديگر ما را به سي خودمان آن ها هم به سي خودشان[8]»

اين هم از آزادي، آزادي همراه با اسارت، درد و اندوه: درد و اندوه براي قهرماني كه در جوانمردي تمام و كمال است: اين را مي گويد و از خانه حاجي خارج مي شود و مستقيم به خانه ي ملا اسحاق يهودي مي رود كه پاتوق اهل خرابات است يا به قول هدايت محل عرق خوري است. باز هدايت با سليقه ي زيباي خود شعرهايي از دهان داش آكل مي گويد كه بوي سؤال هاي فلسفي دارد و تا حدي دوباره جنگ عقل و عشق را نمايش مي دهد و از دهان مستي لاقيد حرف هايي مي زند كه از دهان خيلي از عاقلان و عالمان شنيده نمي شود:

« دلم ديوانه شد، اي عاقلان، آريد زنجيري،

كه نبود چاره ي ديوانه جز زنجير تدبيري![9]»

و در تاريكي هوا به سوي محله ي سردزك مي رود آن جايي كه زماني محل قرق و جولان او بوده. حال بعد از هفت سال و در پايان داستان دوباره تقابل داش آكل و كاكا رستم را مشاهده مي كنيم كه بر سر مردانگي و محدوده غيرت درگير مي شوند و بر هم قمه مي كشند. در اين در گيري و پس از زد و خورد بسيار كه نويسنده با قدرتي در خور تحسين به تصوير كشيده داش آكل زخمي مي شود و در بستر مرگ مي افتد.

داش آكل در هنگام مرگ طوطي خود را كه تنها موجودي اوست، به پسر بزرگ حاجي صمد مي سپارد و مي ميرد. عصر همان روز مرجان، طوطي را جلوي خود مي گذارد و در حالي كه به او خيره شده است ناگهان طوطي با لحن داشي و با لحن خراشيده اي مي گويد:

« مرجان مرجان تو كشتي به كه بگويم مرجان عشق تو مرا كشت.[10] »

اشك از چشمان مرجان سرازير مي شود. هدايت در پايان نشان مي دهد كه اين عشق يك طرفه نبوده در حالي كه به عمد از بيان حالات و اتفاقاتي كه ممكن بوده در اين هفت سال بيافتد تا داش آكل پي به عشق مرجان نسبت به خود ببرد، خودداري مي كند تا خواننده را در يك سكون احساسي در پايان داستان فرو ببرد. داستاني كه هرگز معشوق به عاشق و عاشق به وصال معشوق نمي رسد و هر دو ناكام مي مانند و تراژدي عاشقانه ي داستان با مرگ عاشق ناكام، به پايان مي رسد.

داش آكل بيانگر پهلواني است لوطي مسلك و مهربان كه همه ي اهالي شيراز او را دوست دارند و در مرگش «همه ي اهل شيراز برايش گريه كردند.[11] » و به او احترام مي گذارند. او با زنان و بچه ها كاري ندارد و با زورگويان مبارزه مي كند در عين حال اهل شراب و مستي و غرور و تكبر نيز مي باشد و حضور كسي را بالاتر از خودش تحمل نمي كند. هدايت با دقت، اين خصايص را انتخاب كرده است، تا در پايان اين نتيجه را بگيرد: اين آيين ها و رسوم و مسلك ها همه باعث نابودي انسان ها مي شوند و اگر داش آكل به اين اعتقادات و باورها پايبند نبود و به دل خويش عمل مي كرد شايد حالا زنده بود و زندگي آرام و خوبي با مرجان داشت. در واقع داستان داش آكل بيان حالات و رسوم مردم شيراز يا بهتر بگوييم اغلب مردم ايران در يكصد سال اخير مي باشد. رسم ها و آيين هايي كه از نظر روشنفكري چون هدايت تا حدي دست و پا گير و مسخره و غم انگيز به نظر مي رسد.

در اكثر داستان هاي هدايت شكست و بي انجامي و سرخوردگي قهرمان داستان ديده مي شود، در اينجا سعي مي كنيم تعدادي از آن ها را به طور اخص بياوريم و تعدادي را فقط به نام بردن عنوان داستان اكتفا كنيم. در داستان معروف او يعني «بوف كور» (1315)، اين اثر بزرگ و به ياد ماندني، همه جا حرف از شكست هاي متوالي و پياپي راوي مي باشد يا در داستان «سگ ولگرد» (1321) داستان با مرگ زجر آور و ناراحت كننده ي سگ اسكاتلندي ناز نازي به پايان مي رسد اين داستان اشاره اي ظريف به تحولات سياسي و اجتماعي آن زمان دارد. همچنين در داستان «بن بست» با مرگ هولناك و غم انگيز مجيد و تكرار مرگ پدر مجيد براي شريف، قهرمان داستان، بي فرجامي تكرار مي شود و يا در داستان «گرداب» (1311) همايون بر اثر سوء ظن اشتباه نسبت به پاكي همسرش، فرزندش را از دست مي دهد، در واقع او را قرباني پندار پليد خود مي كند و در پايان سرخورده و ديوانه از شهر و در واقع از خودش فرار مي كند. صادق هدايت مثل اين شكست ها و ناكامي ها را در داستان هاي زير نيز تكرار كرده است: «آينه ي شكسته» (1311)، «چنگال» (1311)، «صورتك ها» (1311)، «محلل» (1311)، «حاجي مراد» ( 1309)، «گجسته دژ» (1311)، «سه قطره خون» (1311)، « لاله»‌ (1311)، «آبجي خانم»‌ (1309)، «زنده به گور» (1308)،  هدايت در داستان داش آكل نيز پيرو افكار خود است و داستانش را با يك جور سرخوردگي و شكست قهرمان هاي داستان به پايان مي رساند. در اين داستان نيز شخصيت همه به نوعي شكسته مي شوند، مثلاً كاكا رستم با رو در رو قرار گرفتن با قهرمان و جوانمرد مورد قبول عامه ي مردم يك جور شكل منفي و منفور پيدا مي كند و با كشتن داش آكل اين تنفر را تشديد مي كند. مرجان با ازدواج با يك مرد پير و زشت به دليل رسوم بد و غلط مملكت و نرسيدن به عشق خود شكست مي خورد و وقتي به عشق داش آكل پي مي برد كه كار از كار گذشته است. امام جمعه طماع و حرص نيز با بي مهري حاجي صمد حرمت خود و هم مسلكان دون پايه ي خويش را به زير مي كشد و در رأس همه ي اين شخصيت ها داش آكل است كه عشق و زندگي خود را در اين قمار مي بازد.



[1] صادق هدايت، داش آكل، صفحه ي 44

[2] صادق هدايت، داش آكل، صفحه ي 39

[3] صادق هدايت، داش آكل، صفحه ي 52

[4] شمس الدين محمد حافظ شيرازي، ديوان اشعار، به كوشش دكتر خطيب رهبر، صفحه ي 207

[5] صادق هدايت، داش آكل، صفحه ي 46

[6] در اين سبك نويسنده در بيان تخيلات و تجسم افكار خود آزادي كامل دارد - لغت نامه

 

[7] صادق هدايت، داش آكل، صفحه ي 46

[8] صادق هدايت، داش آكل، صفحه ي 49

[9] صادق هدايت، داش آكل، صفحه ي 51

[10] صادق هدايت، داش آكل، صفحه ي 54

[11] صادق هدايت، داش آكل، صفحه ي 54

|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در دوشنبه یکم خرداد 1385  |
 نقش تو ...

ديشب غروب دوباره تو را

در واپسين زمان رسيدن ها

به نظاره ايستادم.

و فردا در پس آن غروب مهر 

نقش تو را از افلاك

پاك خواهم كرد.

|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385  |
 

تو مرا مي بيني

كه در اين خاك غريب به حسد مي نگرم و رگم مي جوشد.

من تو را مي بينم

هر صبح، هر شب-/

كه سرابت چه صنم گونه مرا مي خواند

تو مرا مي بيني

كه شب افسوس كنان، چشم من بر لب تو مي افتد و دلم مي لرزد.

من تو را مي بينم

كه در آغوشه ي سيال هوا مي رقصي

و لبي بر لب بي شهوت مَه مي بخشي

من تو را مي بينم

كه چشمكت در حوض است

و نگاهت به نگاه آب است.

تو مرا مي بيني كه تنم مي لرزد!

خون من مي جوشد و تنم مي پوسد...

14/4/84

11:10

|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385  |
 جور... کبوتر ... ترس... شاهین...

كبوتر به بام مرگ پريد
و به جيب ترس برآشفت.
...
شاهين در ظلمت افق سايه افكند
و به پشت گرمي، جور قد كشيد.

26/10/1382
15:30
|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385  |
 وال
ستاره ها در شن فرو رفتند
و وال ها بر ساحل مرموز مردند
آنگاه
زحل خنديد
و سايه ي مرگش بر زمين تابيد.

11/9/82
|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در سه شنبه هشتم فروردین 1385  |
 
 
بالا