تبليغاتX
ستاره ی صبح
داستان و شعر
 آینه

مي بينمش و نگاهم به نگاهش گره مي خورد. به من نگاه مي کند ولي نمي دانم در عمق نگاهش من چه جايگاهي دارم اصلا وجود دارم ...؟! نمي دانم!

از پشت آن لايه ي شفاف حايل خواندن افکارش سخت است نشسته به من زل زده و با ولع خاصي به سيگارش که به فيلتر رسيده پک مي زند و حاصل سوختن شش هايش را به شکل دودي اغوا کننده به بيرون قي مي کند. شايد به دختري فکر مي کند که از کنارش گذشت و او در اوج نياز به او سرش را برگرداند و راهش را گرفت و رفت! يا به مادرش که دايم از او انتظار کمک دارد و او را پشت و پناه خودش مي داند! يا ترسي که هيچ گاه به او اين فرصت را نداد که مي تواند زندگي تشکيل دهد عاشق شود و مثل بقيه ديوانه ها زندگي کند!  شايد هم به صاحبخانه اش فکر مي کند که هرگاه او را مي بيند با نگاهش به او مي فهماند که از صدقه ي سر اوست که مي تواند چند روزي زير سقف خانه اي زندگي کند و اگر او نبود بايد شب را در پارک مي گذراند! شايد به نوشته هاي کتاب هايي که خوانده بود فکر مي کرد، يادداشت هاي يک ديوانه، مسخ، محاکمه يا آخرين دست نوشته هاي جلال يا شايد هم مقاله اي ديگر در روزنامه اي چپي و يا هزاران اراجيف نوشته شده ي ديگر يا شنيدن خبري از اختلاصي ديگر و يا ترانزيت دختران ايراني به دبي ... !! به او مي رسانم که بابا اين ها همه نوشته است و دروغ است و يا به تو چه که کي کجا مي برند و کي چه کرده است. ولي قدرت افکار سنگ شده اش بيشتر است از دروغ هايي است که من تحت نام دلداري به خوردش مي دادم.

از نگاهش مي خوانم و بر خود مي لرزم... نکند بخواهد ...  نه نه اين کار را نکن ...

 

صداي آژير پليس... نوار زرد رنگ ورود ممنوع... نقشي بر زمين... و آينه ي شکسته اي که صداي نه نه ... هنوز هم در آن به گوش مي رسد.

 

9/6/85

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در پنجشنبه نهم شهریور 1385  |
 
 
بالا