تبليغاتX
ستاره ی صبح
داستان و شعر
 پرتگاه

باد از سمت دریا دیگر حالت نسیم را نداشت و دست خشن باد به موهایش چنگ می زد. بر بالای پرتگاهی زیبا که یادگار سال ها خون دل خوردن زمین از زخم زبان دریا بود ایستاد و به افق های دور و به خودکشی خورشید در دریا نگاه کرد. چه شباهت مشکوکی بین او و خورشید بود!

 به این فکر می کرد اگر از این ارتفاع خود را به زیر اندازد چه خواهد شد!؟ تکه های سرش بر روی صخره ها خواهد ماند و کمرش از شدت بوسه ی صخره ای سخت، خواهد شکست یا شاید خرچنگ های قرمز بر مغزش پای کوبی خواهند کرد! آرام به پایین نگاه کرد. سرش گیج رفت و با ترسی خاموش به عقب برگشت.

نگاهش به کبودی مبهمی افتاد که کم کم و آرام آرام خود را بر جسد خورشید مستولی می کرد و جشن و پایکوبی خود را بر روی جسد غرق به خون آن بر پا می کرد.

12:11 ظهر

11/06/1387

 

|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در دوشنبه یازدهم شهریور 1387  |
 
 
بالا