تبليغاتX
ستاره ی صبح -
داستان و شعر
 

تو مرا مي بيني

كه در اين خاك غريب به حسد مي نگرم و رگم مي جوشد.

من تو را مي بينم

هر صبح، هر شب-/

كه سرابت چه صنم گونه مرا مي خواند

تو مرا مي بيني

كه شب افسوس كنان، چشم من بر لب تو مي افتد و دلم مي لرزد.

من تو را مي بينم

كه در آغوشه ي سيال هوا مي رقصي

و لبي بر لب بي شهوت مَه مي بخشي

من تو را مي بينم

كه چشمكت در حوض است

و نگاهت به نگاه آب است.

تو مرا مي بيني كه تنم مي لرزد!

خون من مي جوشد و تنم مي پوسد...

14/4/84

11:10

|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385  |
 
 
بالا