تو مرا مي بيني
كه در اين خاك غريب به حسد مي نگرم و رگم مي جوشد.
من تو را مي بينم
–هر صبح، هر شب-/
كه سرابت چه صنم گونه مرا مي خواند
تو مرا مي بيني
كه شب افسوس كنان، چشم من بر لب تو مي افتد و دلم مي لرزد.
من تو را مي بينم
كه در آغوشه ي سيال هوا مي رقصي
و لبي بر لب بي شهوت مَه مي بخشي
من تو را مي بينم
كه چشمكت در حوض است
و نگاهت به نگاه آب است.
تو مرا مي بيني كه تنم مي لرزد!
خون من مي جوشد و تنم مي پوسد... 
14/4/84
11:10
|
+| نوشته شده توسط
علی قربان جهرمی در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385
|