تبليغاتX
ستاره ی صبح - مرگ
داستان و شعر
 مرگ

مي رسد مردي گريزان

 

بر كوچه اي بنبست ترسان و لرزان

 

نفس هايش شده معكوس؛

 

رنگي ندارد بر روي؛

 

پاي در زنجير بستر سخت بسته؛

 

راهي ندارد

 

يك به يك درهاي اميد مي شود بسته.

 

بيچاره مرد خسته

 

زنجه ها بر او بخوانده:

 

«راهي نيست؟»

 

«راهي نيست؟!»

 

افريته اي پير بر سكوي خاني بست بنشسته

 

نعره مي زد با خنده:

 

«بايد رفت»

 

«بايد رفت».

26/9/79

|+| نوشته شده توسط علی قربان جهرمی در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385  |
 
 
بالا