باد از سمت دریا دیگر حالت نسیم را نداشت و دست خشن باد به موهایش
چنگ می زد. بر بالای پرتگاهی زیبا که یادگار سال ها خون دل خوردن زمین از زخم زبان
دریا بود ایستاد و به افق های دور و به خودکشی خورشید در دریا نگاه کرد. چه شباهت مشکوکی بین او و خورشید
بود!
به این فکر می کرد اگر از این ارتفاع خود را به زیر اندازد چه خواهد
شد!؟ تکه های سرش بر روی صخره ها خواهد ماند و کمرش از شدت بوسه ی صخره ای سخت،
خواهد شکست یا شاید خرچنگ های قرمز بر مغزش پای کوبی خواهند کرد! آرام به پایین
نگاه کرد. سرش گیج رفت و با ترسی خاموش به عقب برگشت.
نگاهش به کبودی مبهمی افتاد که کم کم و آرام آرام خود را بر جسد
خورشید مستولی می کرد و جشن و پایکوبی خود را بر روی جسد غرق به خون آن بر پا می
کرد.
12:11 ظهر
11/06/1387
|+| نوشته شده توسط
علی قربان جهرمی در دوشنبه یازدهم شهریور 1387
|